Friday, January 09, 2004
وبلاگها نا چه حد جدي هستند؟
سوالی كه مطرح كنم واضح است ولي تا به حال جواب منسجمي درباره آن نرسيدهام. وبلاگها نا چه حد جدي هستند؟
اجازه بدهيد كلمات كليدي سوالم را با هم تجزيه كنيم.
وبلاگ:تعازيف كوناگوني كردهاند اما به نظر من ميتوان اينطور معنا كرد كه فضايي در جهان اينترنت كه هر از گاهي نويسنده(يا نويسندگاني) درباره موضوعي كه دوست دارند در آن يادداشت مينويسند.
جدي بودن:اثر گذار بودن و مثبت واقع شدن در جهان واقعي و جهان اينترنتي به نحو مشخص(البته از ديدگاه من)<br>
براي اينكه به جوابي مناسب برسيم بهتر است محدوده سوال را تحديد(واضحكردن) كنيم.
وبلاگها يك كل به هم پيوسته نيستند چرا كه آدمهاي متفاوتي با انگيزهها و پيش فرضهاي متفاوتي آن را ايجاد كردهاند.مثلا نوشتههاي
زهرا خانوم با
اين جناب كه سياسي مینویسد و قصد براندازي نظام هم دارد چقدر شباهت دارند؟ يا مثلا فلان وبلاگ عاشقانه با آن وبلاگي كه اختصاصا درباره كامپيوتر و جهان سايبر مينويسد؟ و اين همه با آن ديگر وبلاگ سكسي.
پس بهتر اسنت بپرسم وبلاگهايي مانند
وبلاگ من كه عموما يا سياسي است و يا انتقادي-اجتماعي و گاهي هم خانوادگي چقدر تاثيرگذار هستند؟اصلا يك وبلاگ (فارغ از موضوع كارش) چقدر ميتواند در ايران كنوني تاثيرگذار باشد.اصلا مگر يك وبلاگ چقدر بازديدكننده دارد؟اصلا مخاطبان وبلاگهاي ما چه كساني هستند؟آيا كساني كه به وبلاگ ما ميآيند مطالبمان را ميخوانند؟اصلا آيا فلان بچه دبيرستاني كه در فلان شهر كوچك زندگي ميكند و قبل از طلوع خورشيد بايد گاوها را بدوشد و طويله را پاكيزه كند و هنوز صبحانه نخورده به مدرسه برود و هي خداخدا كند كه زودتر به خانه برگردد تا از وظايف روزمرهاش عقب نماند .... به وبلاگ من و تو سر ميزند؟ يا مثلا فلان مدير و كارمند اداره كه در محل كار اينترننت مفتي دارد ولي وقت كافي ندارد آيا ترجيح ميدهد تا در زمان فراغت چند دقيقهاش به وبلاگ من و يا تو بيايد يا به گويانيوز و اخبار صبحگاهي بيبيسي سر بزند؟...
به هر حال هر چه كه باشد و نباشد هر كدام از ما در اين
www لعنتی براي خود خانهاي داريم و درش به روي هر مهماني باز است. درست است كه در ايران حتي 5% مردم به اينترنت وصل نيستند و واگر باشند به جاهايي ميروند كه عكسي سياسي يا سكسي داشته باشد و يا آهنگي و نوشتهاي وقتپر كن .اما ما راهمان را ادامه ميدهيم. به اميد روزي كه انديشههاي من و توي وبلاگنويس خوانده شود و خواننده را به تامل وادار كند.
اما باز هم سوال اصلي ماند.
وبلاگها تا چه حد جدي هستند؟ نظر شما چيست؟
نوشته
شد در 11:48 am توسط
آدم معمولی
Tuesday, November 25, 2003
برای رفتن به جایی سوار تاکسی شدم.دیدم راننده برای بغل دستیش که مثل خودش یک پیرمرد ریش دار بود دارد بلند بلند سخنرانی می کند :﴿﴿ بله حاج آقا ، شیعه را وقتی درون گور می گذارند ۷ تا چهره پیش او می آیند.یکی از آنها نماز است ،یکی روزه اش ، یکی حج رفتنش ،... و از همه مهمتر ولایتش . ))
من گفتم : آقا می بخشید ! میشه یک سوال کنم ؟
گفت : بفرما.
گفتم:منظورتان از ولایت ولایت حضرت علی است یا ولایت فقیه ؟
گفت: هردوتاش.
گفتم :ببخشید آخر ولایت فقیه ﴿=ولایت سید علی خ ﴾ " چه ربطی به ولایت حضرت علی داره؟ آیا نتیجه ولایت فقیه جز دزدی و فقر فساد و فحشاء و بی کاری جوانها هست.
گفت : نه شما نمیفهمی . من می خواهم بپرسم که اگر در دوران غیبت معصومین برای ما سوال پیاده شد باید از کی بپرسیم؟
گفتم : خدا عقل را به آدم داده که هر وقت لازمش داد ازش استفاده کند.دیگه تقلید چه معنا داره؟
گفت: قبلا این زرها را هاشم آغاجری هم زده بود.
دیدم دیگه جای بحث نیست، به بقیه مسافرها نگاه کردم. هیچ کسی حرفی نمی زد، اما همه زیر لب لبخندی معنی دار داشتند، خوشبختانه به مقصدم رسیده بودم، گفتم آقا ترمز بزن من پیاده می شوم...
نوشته
شد در 11:17 pm توسط
آدم معمولی
Sunday, September 28, 2003
همه ما به طرز وحشتناکي استبدادزده هستيم.از کوچکي دائما توي سرمان زدند و گفتند : بخوان . بخور . بخواب ... درس بخوان. با اين حرف بزن . با اون حرف نزن . اينجا برو . اونجا نرو . اگر خواسته ايم حرفي بزنيم گفته اند : بچه که حرف نمي زند. ساکت باش . خفه شو .
هنگامي که بزرگتر شده ايم هم حکايت همچنان باقي مي ماند . معلم . مدير و حتي فراش مدرسه همه آمرانه برخورد مي کنند. حتي وقتي پدرت براي نان خريدن مي فرستت ،جرات نداري که به نانوا اعتراض کني که چرا کيفيت نان پايين است ،چرا که مي داني مودبانه ترين جوابي که تحويل مي گيري اين است : خب نخريد، بريد از يک نانوايي ديگر بخريد. راننده تاکسي هم زور مي گويد. بقال هم و هر کسي به اندازه زور و نفوذي که دارد ... ما در چنين جامعه اي بزرگ شديم و در چنين جامعه اي زندگي مي کنيم و نفس مي کشيم. استبداد در خون ما وجود دارد . استبداد حتي در کرمزم هاي ما نفوذ کرده! واضح است انسانهايي مثل ما همه درگير استبدادند و خودشان نيز مبتلا به همين دردند. يادم مي آيد خاتمي (که در حرف زدن استادند اما در عمل ...) در يکي از سخنراني هايش مي گفت : استبداد هم در اردوي راست و هم در اردوي چپ نفوذ کرده . اين خيلي جالب است که حتي اصلاح طلبان ما هم مستبدند و با روشهايي مستبدانه مي خواهند به اصلاحات برسند... بگذريم
مردماني با چنين روحياتي پس چرا از آزادي حرف مي زنند . براي اين مردم ولايت فقيه هم زياد است
نوشته
شد در 04:06 pm توسط
آدم معمولی
Sunday, September 14, 2003
هر کسی از خودش در ذهنش تصویری دارد. تصویری معمولا رنگی و خوش آب و رنگ و زیبا. این تصویر گرچه ممکن است حقیقی ترین تصویر انسان باشد اما لزوما همیشگی ترین و واقعی ترین چهره آدم نیست. ما هر کدام هر روز که از خانه بیرون می آییم مثل بازیگران خیمه شب بازی ها بر چهره خودمان نقاب می زنیم ... ( بقیه اش را می سپارم به سیاوش قمیشی و ترانه نقاب او ). باور کنیم چهره بدون ماسک زیبا تر از هر چهره بزک شده ای است.قبول دارید؟ تحملش را چطور؟
نوشته
شد در 07:25 pm توسط
آدم معمولی
Friday, September 05, 2003
دیگر راحت شدم.حالا اگر آقای مامور اگر مردی ، بیا ما را کشف کن. گرچه اون دفعه هم من دهن لقی کردم وخودم را لو دادم.تو که از این عرضه ها نداشتی. بگذریم. حالا راحت می تونم بنویسم . از هر چی که دلم می خواد. از اینکه مثلا رییس احمقم چی گفت یا اینکه تو دانشکده چی دیدم یا اینکه !!! به هر حال این گوی و این هم میدون . بنویس. ببینم حالا دیگه چه عذری می آوری؟
آدم معمولی عزیز !!! اینجا کسی تو را نمی شناسد. می تونی هر مزخرفی را بنویسی و تحویل این خلق الله بدبخت بدی. اما فراموش نکن که اون بالا یک خدایی هست که بر کارهات نظارت دارد. آ ماشاالله پسر گل بابا ، نبینم یک وقت ، گوش شیطون کر ، حرفهای غیر بهداشتی بنویسی .
نوشته
شد در 06:47 pm توسط
آدم معمولی
Thursday, August 21, 2003
آقا ما ميخواهیم بشویم پدر بزرگ وبلاگنویسهای بلاگدرایوی!!! مگر ما چی کمتر داریم از این
حسین آقا درخشان که پدر بزرگ بلاگاسپاتی ها هستند؟ ها؟به هر حال فکر میکنم بین وبلاگداران فارسی زبان نفر اولی هستم که این سایت را معرفی کردهام. گرچه دوست عزیزم داریوش قبل از من بلاگدرایوی شده بود ولی من اولین نفری هستم که جار زدم. به هر حال تا الان که 6 نفر آنجا دارند به زبان فارسی چیز مینویسند داریوش سحرخالواش هاتمن و جناب خودم . در ضمن یک
وبلاگعمومی هم در آنجا راه انداختم . هر کی خواست ایمیل بزند تا در آنجا به صورت اشتراکی با دیگران بنویسد(
این آدرس)
>توجه: قالب اولیه بلاگدرایو مناسب فارسینوشتن نیست. میتوانید از
این قالب استفاده کنید.
نوشته
شد در 10:20 pm توسط
آدم معمولی
Saturday, August 16, 2003
من یک آدم معمولی نبودم . به خدا قسم . به جون هر کی قبولش داری. من همیشه اون بالا بالاها سیر می کردم.در آسمان هزار رنگ اندیشه ها. در جنگل هزار توی افکار .به قول سهراب رفتم از پله های مذهب بالا تا ته کوچه شک تا هوای خوش استغنا... تا لب هیچ . اما گذشت . حالا نازل شده ام. روی خاک . روی زمین. کنار شما . در همین نزدیکی ها.پیش همه مردم شهر. دور از آن همه ادعاها و فضیلتهای به دردنخور. و حالا آمده ام تا در جمع شما باشم . تابنویسم. از اون روزهایی که در برج خود می نشستم و برای این و آن امریه صادر می کردم . از آن روزهای عجیب و قصه عجیب خودم را خواهم گفت . بی پرده . _________________________________________________________ البته فکر نمی کنم هنوز از عادت تئوری پردازی دست برداشته باشم. __________________________________ گاهی از خودم می پرسم، کجا هستم ؟ واقعا روی زمین ؟یعنی آیا حتما از آن بالا آمده ام پایین؟ و خود را می بینم که نه آن پایین هستم و نه آن بالا . بی هویت شدم . هم اینجا هستم ، هم آنجا . همه جا و هیچ جا. ...
نوشته
شد در 08:02 pm توسط
آدم معمولی
Tuesday, August 05, 2003
1>نميدونم شما الان در چه وضعيتی هستيد؟ کار می کنيد؟ درس می خوانيد ؟شايد هم هر دوش. اصلا توی ايران هستيد يا در خارج از کشور . به هر حال شايد خیلی هم فرق نکند. همه ما هنوز داريم نفس می کشيم و ادامه می دهيم اين زندگی را . همه ما محکوميم در جامعهای زندگی کنيم که ماشينی بودن و مثل خر کار کردن حرف اول آن را میزنند. اصولا شما چيزی را انتخاب نمی کنيد. همه چيز از قبل انتخاب شده است. از درسی که می خوانيد و کاری هر روز مجبور به ادامه دادنش هستيد و حرفی که می زنيد و تفريحی که می کنيد و خوابی که می بينيد تا هر چيز ديگر.،همه چيز از قبل تعين شده است . شما اجازه نداريد حتی آدمهای اطراف خود را انتخاب کنيد. افرادی بنابر اتفاق و جبر روزگار دور هم جمع میشوند و فکر میکنند کاری را انجام میدهند. چه در کارخانه،چه در مزرعه،چه در شرکت،چه در موسسه،چه در دانشگاه،چه در هر جای ديگر. اين حکايت زندگی در جهان امروز است .
2>اما زندگی در این ديار عذابی دو چندان همراه دارد. به هر گوشهاش که نگاه می کنی یک کثافتی میبينی ،از وضعيت اقتصادی مردمش بگير تا هنرش ،تا فرهنگش ،تا سياستش تا هر کوفت و زهر مار ديگرش.
3>مدير عامل می خواهد که دقيقا سر ساعت(ساعتی که خودش تعين کرده و البته بدون موافقت تو) سر کار باشی و هر کاری که پيش می آيد (چه مربوط به تو ،چه بی ربط به تو) باید انجام بدهی و بترسی از اينکه يک وقت دست از پا خطا نکنی که ممکن است آقای رييس وضعيت مزاجيشان به هم بخورد و عذر شما را بخواهند. اصلا حق نداری با خانم همکارت حرف غير مربوط به کار بزنی(حتی يک غزل از حافظ يا مثلا فلان اتفاق سياسی که ديروز افتاده) ولی آقای رييس با بهانه و بیبهانه دائما خانم همکار(اون يکی که دختره و با حالتره) را احضار میکنه و باهاش لاس میزنه والبته غلط کرده دختره اگر کم بگذاره از طنازی (=حال دادن) و گرنه فردا به علت عدم کارايی اخراج می شود. 4
>میخوام همين ترانه را رو صحنه فرياد بزنم / نقابم و پاره کنم جای خودم داد بزنم
نوشته
شد در 07:47 pm توسط
آدم معمولی